محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2954
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فريبت ندهند كه همان ياران پدرت هستند كه آرزو داشت با مرگ يا كشته شدن از آنها جدا شود . مردم كوفه با تو دروغ گفتند ، با من نيز دروغ گفتند و دروغزده را رأى درست نيست . » ابن اشعث گفت : « به خدا چنين مىكنم به ابن زياد نيز مىگويم كه ترا امان دادهام . » جعفر بن حذيفهء طايى گويد : ( سعيد بن شيبان نيز اين حديث را بشناخت ) گويد : محمد بن اشعث به اياس بن عثل طايى كه مردى شاعر پيشه بود و پيش محمد مىآمد گفت : « پيش حسين رو و اين نامه را به او برسان . » در نامه سخنانى را كه ابن عقيل به دو گفته بود نوشت و گفت : « اين توشه و اين لوازم و اين هم از آن نانخورانت . » گفت : « پس مركوبم كو كه مركوبم را فرسودهام . » گفت : « اين نيز مركب و جهاز ، برنشين . » گويد : اياس برفت و در زباله چهار منزلى كوفه حسين را بديد و خبر را با وى بگفت و نامه را به وى داد . حسين به دو گفت : « آنچه مقدر است همان مىشود كه خويش و تباهى امت را به خدا وامىگذاريم . » گويد : و چنان بود كه وقتى مسلم بن عقيل به خانهء هانى رفت و هيجده هزار كس با وى بيعت كردند همراه عابس بن ابى شبيب شاكرى نامه اى به حسين نوشت به اين مضمون : « اما بعد ، پيشتاز با كسان خويش دروغ نمىگويد ، هيجده هزار « كس از مردم كوفه با من بيعت كردهاند ، وقتى نامهء من به تو رسيد در كار « آمدن شتاب كن كه همهء مردم با تواند و به خاندان معاويه عقيده و علاقه « ندارند و السلام . » گويد : محمد بن اشعث ، ابن عقيل را به در قصر آورد و اجازه خواست ، خبر